تبليغاتX
ღ نفس خاطره ها ღ

ღ نفس خاطره ها ღ

شما او را ندیده اید؟؟

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391 ساعت توسط فاطمه

کودکی ام در راهرو پرپیچ و خم زمان گم شده است! شما او را ندیده اید؟!

کودکی ام به رنگ سبز روشن است. پر از شور و هیجان، عشق به زندگی و کمی خجالت و کم رویی

برای مواقع لازم. دیشب که کودکی ام را برای گردش بیرون آورده بودم، یکباره دستم را ول کرد و وارد راهرو

 زمان شد. شما او را ندیده اید؟

او چشمهای قهوه ای و درشتی دارد که در آنها شیطنت و بازیگوشی، گاهی هم خجالت و پشیمانی موج

 میزند، و موهای صاف و مشکی که در آنها یک آدامس بادبادکی چسبیده است!! آخر او هیچوقت

 آدامسهایش را دور نمی اندازد!

شما او را ندیده اید؟ حتما جایی در گوشه و کنار یکی از پیچهای زمان نشسته است.....نکند توی یکی از

 حفره های فراموشی بیفتد! شما او را ندیده اید؟

اگر او را دیدید لطفا خیلی آرام به طرفش بروید و دستتان را به دستش بدهید. آخر کودکی ام خیلی

خیلی معصوم است و دستش را به هر کسی میدهد! آن وقت او را پیش من بیاورید تا درون ذهنم

 زندانی اش کنم و کلید زندان را هم به دریا بیندازم تا هیچوقت نتواند از آنجا بیرون بیاید.....

اما نه! کودکی ام مثل گل آفتابگردان از تاریکی میترسد........شما او را ندیده اید؟؟

 

پ.ن: احتمالا این آخرین آپم باشه تا دو ماه دیگه باید برم سراغ درس و مشخام  

منو فراموش نکنیدهاااااااااااا

دووووستون دارم

[ ]

سوسک خوش تیپ!!!!!

نوشته شده در پنجم فروردین 1391 ساعت توسط فاطمه
این روزا خوابای عجیب غریب میبینم!

گفتم این یکی رو براتون تعریف کنم ببینم از نظر شما تعبیرش چیه!

 بخونین جالبه!!!

خواب دیدم یه سوسک قهوه ای و بزرگ دنبالم میکنه! دراز بود ومیتونست باهام حرف بزنه ...بهم گفت:فک میکنی نمیتونم بگیرمت؟؟!!

من توی حیاط میدویدم وجیغ میزدم. مامان و خاله و مامان بزرگمم تو حیاط مشغول صحبت بودن ولی هیشکی بهم محل نمیذاشت و جیغ ودادای من بی اثر بود!!

یهو سوسکه زمین خورد و یه طرفش کج شد! من به طرف اتاقم دویدم اونم اومد دنبالم! بعد از اونجا به طرف آشپزخونه دویدم که دیدم این سوسکه ی بی ریخت داره موهاشو شونه میزنه!(نخند!!!!!!)

خیلی تعجب کردم آخه نمیدونستم سوسکاهم موهاشونو شونه میزنن!وقتی متوجه شد که دارم نگاش میکنم دوباره با اون صدای زشتش بهم گفت:"فکر کردی نمیتونم بگیرمت؟؟؟!!

یهو بیدار شدم!

 خواهشا نگین خوابم مسخره اس خودم میدونم....

 

[ ]

هیچ!

نوشته شده در پنجم فروردین 1391 ساعت توسط فاطمه

 

چشمانم را میبندم....

چشمانم چه خسته اند! حق هم دارند.......شب و روز، وقت و بی وقت، به دنبال گمشده ای که حرف آنها را بفهمد،به زمین و زمان خیره مانده اند......

۰

۰

.دیگر حس غریبی را کنار میگذارم...چرا که نگاه گرم تو مرا باور دارد.....

 

 

[ ]

یه سال دیگه هم گذشت!

نوشته شده در یکم فروردین 1391 ساعت توسط فاطمه
سلام بر همگی!! سال نوی همتون مبارک! برای همتون آرزوی بهترینا رو دارم تو سال نو! من که از همین اول سال بدشانسیام شروع شده :-( میخواستم یه آپ خفن بذارم ولی کامی مشکل داره :-( دوووووووووستون دارم بازم سال نوتون مبارک بوس بای
[ ]

دوسمت دالم عجیجم.....

نوشته شده در ششم اسفند 1390 ساعت توسط فاطمه

 

یه نفر...

یه جایی...

 در حال فکر کردن به توست

یه نفر...

یه جایی...

تمام رویاهاش لبخنده توست...

وزمانی که به تو فکر می کنه...

احساس می کنه که زندگی واقعا"با ارزشه...

پس هروقت احساس تنهایی کردی...

این حقیقت رو بخاطر بسپار...

یه نفر...

یه جایی...

 در حال فکر کردن به توست

یه نفر...

یه جایی...

یه نفر...

یه جایی...

[ ]

کفشای قرمز!

نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت توسط فاطمه
شاید حرف دل من، حرف دل شما هم باشه شاید هم نه!!!

یه روز خیلی خیلی معمولیه، مشغول طی کردن مسیر هرروزه تو سرویس هستم تا به مدرسه برسم.

از ابتدای خیابون تصاویر مختلفی رو میبینم :دست چپ، آقایی با سبیلای شاه عباسی، خانمی با

 کفشای سیخ سیخ و پاشنه یه وجبی، اون روبرو آقایی با شلواری که مال پدربزرگشه!

 اون طرف تر دختری با شلواری که فک کنم مال نوه نتیجش باشه و از هر طرف ۵۰ سانتی متر کم داره و انگار به

 طرزی جالب و مسخره نخ کش شده!

سمت راست، برگرد،چرخ بزن،دنده عقب،خوبه!به به!کیف سامسونت،بارونی مشکی وکفشای قرمز! چه شود!

دلم نمیاد از این منظره های رنگارنگ، شمارو بی نصیب بذارم و جالب اینجاست که این مسیر بیست

 دقیقه ای (آخه مدرسه ی من خیلی دوره!)ادامه داره و چشمای من بین این همه رنگ،کوررنگی گرفته!

و جالب تر اینکه به ده قدمی دبیرستان که میرسم، دختربچه ای رو میبینم که کفشای قرمز بوق بوقی

 پاشه!! نازی چقدم خوشمله عجیجم!

اصلا واسه چی اومدم اینا رو گفتم؟؟؟؟؟؟!!

[ ]

متن آهنگ" از من نگذر" از 25باند!!

نوشته شده در بیستم بهمن 1390 ساعت توسط فاطمه

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه

تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه

از من نگذر نمیتونم چون وابستست به توجونم

محتاجم به نفسهاتو آخه دور از دستات تو زندونم

حیف نمیدونی چه خبره دلم

نمیتونم حرفامو یه نفره بگم

حق داری بری برو من که جای تو نیستم

داری فک میکنی که دیگه من مال تو نستم

کاش میشد چشمارو بست باز کردو

به راحتی به روزای قبل بازگشت

ماها کنار هم بدون هیچ درد و رنجی

غصه ای نبودو نه جرو بحثی

چیه میخوای بهم بگی باورش سخته

کیه اونکه کنار تو تا تهش هستش

اونکه دیوونته مثه نفس نزدیکه به تو

میگه با توبودن درداشو تسکینه یه عمر

نزدیک اگر باشی غرق تومیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

از غم دلم دوره آخه توئی امیدم

دیگه دوریت محاله واست جونمو میدم

از من نگذر نمیتونم چون وابستست به توجونم
محتاجم به نفسهاتو آخه دور از دستات تو زندونم
 
عکساش تو ادامه مطلب! 
 

ادامه مطلب
[ ]

شعر کودک آفریقایی!!!

نوشته شده در نوزدهم بهمن 1390 ساعت توسط فاطمه

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟!!!!!!

 

اوخی کودک آفریقایی

[ ]

هر روز کمرنگ تر میشه

نوشته شده در چهاردهم بهمن 1390 ساعت توسط فاطمه
هر روز کمرنگ تر میشه... روز به روز نگاهی غمگین تر داره...

چشماشو میبنده...دلش میخواد گریه کنه...ولی حیف که دلش پر از آتیشه...آتیشی که هر روز به نابودی

 نزدیک تر میشه... 

دیگه همه یادشون رفته که خورشید هم چشم و ابرو داره...دیگه تو نقاشی بچه هاخبری از اون چشم و

ابروی قشنگ و لب خندون نیست...

بچه ها هم دیگه حوصله ی تخیل و نقاشیهای رنگارنگ رو ندارن...

قبل از این غروب خورشید غمناک بود ولی حالا دیگه طلوعش هم غمگینه...

نمیدونم شاید به نظر من اینجوره...

[ ]

یه رویای خام...

نوشته شده در هفتم بهمن 1390 ساعت توسط فاطمه
می دویدم تا بهش برسم! اما با هر قدم ازش دورتر میشدم! ایستادم و عقب عقب رفتم. تصمیم گرفتم

 حرکتی نکنم. حالا اون به من نزدیک و نزدیک تر میشد!

به زمین نگاه کردم. پاهاشو ندیدم! انگار تو هوا راه می رفت! با من یه قدم فاصله داشت! دستامو بلند

 کردم تا دور گردنش حلقه کنم!! همه جا سفید شد. چیزی نمی دیدم. خوب که دقت کردم، هاله ای از مه

 دیدم و اونو که روی ابری ایستاده بود.

دستشو دراز کرد، دستش رو گرفتم و روی ابر پریدم! تو مه به پرواز دراومدیم!یدفعه ای ابر پاره شد و من از

 بین پاره های ابر سقوط کردم!

سرم به شدت درد میکرد، از تخت به زمین افتاده بودم!!!!

 

 

[ ]

حرف حساب!

نوشته شده در بیست و نهم دی 1390 ساعت توسط فاطمه
اول نگام میکنی بعد میخندی!!میگی: دل نازک! لوس! برای یه ملخ گریه میکنی؟!اما نفهمیدی که من،

 بخاطر اینکه تو اون ملخو کشتی، گریه نکردم!!ملخا، مورچه ها دنیای مخصوص خودشونو دارن!!!! تو

 هیچوقت به این فکرکردی که وقتی یه مورچه رو میکشی، ممکنه یه خونواده رو عزادارکنی؟؟!!!!!!

آره بخند!!! اصلا همه ی حرفای من خنده دارن!!!! آره همشون یه مشت خیالاتن! اما تو که از دنیای اونو

خبر نداری! منم خبرندارم! پس حق نداری فرصت زندگی کردنو از اونا بگیری. چون اونوقت تو هم مثل

 اونایی میشی که به ما، به چشم مورچه و ملخ نگاه میکنن! لازم نیس اونا غولای بیابونی باشن. ممکنه

 همین آدمایی باشن که هرروز از کنارشون رد میشیم! یا اونایی که گوشه و کنار دنیا حکمفرمایی

میکنن! ممکنه زندگی یه مورچه و ملخ، با ارزش تر از زندگی تو برای اونا باشه!! ممکنه با مردن یکی از

اونا هزارنفر غصه دار بشن!!!!!!!!!!!! پس بدون وقتی یه ملخ میمیره، ومن گریه میکنم برای اینه که

میترسم یکی مثل تو، منه ملخو بکشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

[ ]

آخه چرا؟!

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1390 ساعت توسط فاطمه
وقتی به عروسکا نگاه میکنم دلم به حالشون میسوزه!!!!

آخه مگه عروسکا چه گناهی کردن که با وجود داشتن دست وپا، باید بی حرکت باشن؟!!

مگه چه گناهی کردن که با وجود  داشتن یه قلب وصله شده نمیتونن دوست داشته باشن؟؟!!

یا چرا اونا همیشه باید شنونده ی حرفهای دخترکی تنها باشن.... خدایا؟؟!!

آخه چرا عروسکا حتی حق پلک زدن هم ندارن؟؟؟!

کاش میتونستم ذره ای از وجودمو بهشون ببخشم تا حداقل بتونن به حال خودشون گریه کنن!!

اما میدونم که اینم امکان نداره!

خب چه میشه کرد؟؟! اینم سرنوشت اونا بوده...........

 

 

[ ]

من اومدم! سلام

نوشته شده در بیستم دی 1390 ساعت توسط فاطمه
آخیییییییییییییییییییش بلاخره امتحانا هم تموم شد!!

البته هنوز یکی دیگه مونده که اگه خدا بخواد اونو هم میدم و بعد از سه هفته ی نفسسسسسس گیر یه نفس راااااااااحت میکشم!!

وای دلم واسه آپ کردن تنگ شده بود! و البته واسه دوستای عجیجم که شماهایین!!

اینم آپ جدیدم:)

چند توصیه مهم برای مطالعه!( زیاد جدی نگیرید!)

-تا جایی که ممکن است بی خیال مطالعه کنید اما اگر نشد!

۱-جایی کاملا بدون نور را انتخاب کنید!

۲-سروصدا هم نباید مزاحم خواب...ببخشید مطالعه ی شما باشد!

۳-فاصله ی چشم تا کتاب حداکثر یک سانتی متر که البته آن هم به وسیله ی دماغ و چانه پرمیشود!

۴-به نیروهای خود اطمینان داشته باشید! شما با چشم بسته هم میتوانید مطالعه کنید!

تبصره: اگر پدر یا مادرتان وارد اتاق شد، کمی از کتاب دور شوید!

۵- برای بالا بردن کیفیت هر ۱۵دقیقه ۱:۳۰ ساعت استراحت کنید!

۶-تلفن هم در دسترس باشد که خدای ناکرده ۱۵دقیقه ی مذکور تلف نشود.(این ازهمه مهمتره!)

۷-بدترین جا برای مطالعه کتابخانه است..اصلا به عقیده ی من برای سلامتی مضر است!

من از این نکات استفاده کردم خیلی موثر بود!!!!!! 

راستی آهنگ وبلاگو عوض کردم از انریکه گذاشتم...قشنگه؟؟!!!

خب دیگه من برم بفرمایید شامو ببینم! وای چقد از این نینا که تو برنامس خوشم اومده!! عجب استعدادی داره تو پسر ضایع کردن!!

فعلا بای کوچولوهای من!! دوووووووووووووووووستون دارم

 

[ ]

دارم میرم! خداحافظ

نوشته شده در هجدهم آذر 1390 ساعت توسط فاطمه
سلام

من دارم واسه مدت کوتاهی از اینجا  میرم!! نزدیک امتحاناته و دیگه فک نمیکنم وقت بشه  آپ کنم البته هرچندوقت یه بار نظراتتونو چک میکنم!

امتحانای میان ترم که از الان شروع شده بعدشم  امتحانای نوبت اول!!!! یعنی اواخر دی ماه برمیگردم!

براتون آرزوی موفقیت میکنم شما هم واسه من آرزوی موفقیت کنید باشه؟؟؟!!

فعلا خداحافظ تا یه سلام دیگه!!! دووووووووووووووووووووووستون دارم

[ ]

تقدیم به دخترخاله ی عزیزم که اگه یه روز نبینمش میمیرم!!

نوشته شده در هجدهم آذر 1390 ساعت توسط فاطمه
خواستم شعری بسرایم...

ترانه ای نو...

فقط برای تو...

افسوس! هرچه کوشیدم چیزی نشد

جز تکرار همان جمله ی ساده ی همیشگی

 که خودت خوب میدانی:

" دوستت دارم "

[ ]

روز دانشجو

نوشته شده در شانزدهم آذر 1390 ساعت توسط فاطمه
امروز روز دانشجوئه.....

اول از همه به مامانم که دانشجوی ترم آخره بعد به همه ی دوستای دانشجوم تبریک میگم 

[ ]

اوففففففففف !!!

نوشته شده در دوازدهم آذر 1390 ساعت توسط فاطمه

واقعا اگه آدم کمی انصاف داشته باشه، به تو حق میده که شاکی باشی. هر روز که میگذره تو فقط درس میخونی و درس میخونی و درس... دیگه زندگی برات نمونده... از صبح که بیدار میشی میری مدرسه. تا ظهر گریه و زاری میکنی که چرا فارسی نخوندی!! بعدشم که میای خونه مامانت میپرسه:مدرسه چه خبر؟؟ اونم کی؟؟ وسط ناهار...!! خب بگذریم.... بعد ناهار مثل بچه ی آدم میری سر بدبختیات (یعنی درسات) که توی اتاق منتظرت هستن و میخوان پوست از سرت بکنن...خب...حالا نخون کی بخون...عصر که میشه هنوز هیچی به هیچی. فقط تونستی تاحالا فیزیکتو بخونی هنوز ۳تا درس قشنگ دیگه مونده از جمله عربی و شیمی و هندسه وهوووووو انگار از ظهر تا حالا داشتی نخودچی کشمش کوفت میکردی!!!

بابات که میاد میگه آماده شین بریم بیرون. تو هم با هزار امید و آرزو پا میشی. که  مامانت با یه نمکدون میاد بالا سر زخمت و شروع میکنه به نمک پاشیدن که" درساتو خوندی یا نه؟" اونوقت تو هم یادت میاد که هنوز هیچ خاکی تو سرت نریختی.!!

همه با خیال راحت لباساشونو میپوشن که برن بگردن اونوقت توی فلک زده باید بشینی و عربی بخونی که این جمله چند تا اعراب فرعی داره چندتا اعراب محلی داره چند تا اعراب تقدیری داره و چندتا اعراب کوفتی داره!!!

شب همه شاد و خندون برمیگردن و تا چشماشون به تو که چشمات از حدقه بیرون زده میفته دلشون کباب میشه! البته سودی هم که به حال تو نداره هیچ، بدتر دلت خون میشه!!

ساعت دوازده شب تازه مسئله های ریاضیت تموم شده و با امیدواری میری که بخوابی یهو یادت میفته که باید سوال امتیازیای شیمی رو جواب بدی فردا هم آخرین مهلتشه. ساعت سه شب یا به عبارتی صبح خروس خون که کارت خوشبختانه تموم میشه وسایل فردا رو میچینی تو کیفت. حالا اگه بتونی خودتو برسونی به تخت شاهکار کردی!!!

ساعت هفت، این ساعته با صدای بی ریختش همه رو بیدار میکنه الا تو!!! بعد از اینکه چند تا بد و بیراه  از مامان و بابا میشنوی که چرا خواب شیرینشون رو بهم زدی، راه میفتی که بری مدرسه. حالا مگه این کفشا میرن تو پات؟؟!!!  بلاخره می پوشیشون و راه میفتی که بری تو سرویست. داری میری سوار سرویس شی که حواست نیست پات گیر میکنه به یه سنگ و تالاپ نه...نمیخوری زمین...ولی شانس میاری...اما نه...نمیاری!!!یهو شلیک خنده توی خیابون میپیچه ، این طرف و اون طرفو نگاه میکنی و کمی جلوتر چهارتا پسر رو میبینی که دارن تو رو با دست نشون میدن و میخندن!! یکیشون میگه: بپا شستت نره تو چشمت!!!

واقعا زندگی بهتر از این نمیشه! ولی عیب نداره اصلا مهم نیس. فقط کم مونده تو خیابون زار زار بزنی زیر گریه!!!  

 فاطمه: البته فک نکنین اینا شرح حال منه هاااااا!! اینا رو از زبون یه نفر دیگه گفتم!!! 

 

[ ]

برام شده یه سوال...

نوشته شده در سوم آذر 1390 ساعت توسط فاطمه

تا حالا به این فک کردین که چرا ما وقتی دلمون میخواد از ته دل بخندیم یا حالا از ته دل نه..بخندیم...بابا

 اصلا دلمون میخواد یه لبخند کوچولو موچولو بزنیم، هرکاری میکنیم این خندهه نمیاد که نمیاد.!!! ولی

درست وقتی سرکلاس درسیم تا یه سوژه خنده دار گیر میاد شروع میکنیم به خندیدن و خندیدن و

خندیدن...وهیچکس هم نمیتونه جلومونو بگیره !!! دستمونو جلو دهنمون میگیریم که خندمون نیاد ولی

بدتر از شدت خنده قرمز میشیم و چشامون اشکی میشه ولی خندمون قطع نمیشه...

برام شده یه سوال که چرا وقتی میخوایم  بخندیم، خندمون نمیگیره ولی وقتی نباید بخندیم،صدای

 خندمون به آسمون میرسه!!!!!!؟!!!!!

[ ]

با تو...

نوشته شده در بیست و ششم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه
 

با تو شعرام همگی رنگ بهاره...

با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره...

[ ]

یک شب خوب...

نوشته شده در بیست و سوم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه

يك شب خوب تو آسمون،

يك ستاره چشمك زنون،

خنديدو گفت كنارتم،

تا اخرش تا پای جون،

ستاره ی قشنگي بود،

آروم و خوب ومهربون،

ستاره شد عشق منو ،

منم شدم عاشق اون،

اما زياد طول نكشيد،

عشق منو ستاره جون،

ماه اومدو ستاره رو،

دزديدو برد نامهربون،

ستاره رفت با رفتنش،

ديگه شدم بی همزبون،

حالا دیگه به یاد اون چشم می دوزم به آسمون...

[ ]

گاه یک سنجاقک...

نوشته شده در پانزدهم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه

گاه یک سنجاقک

به تو دل می بنند

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

 تا بیاید از راه

 از خم پیچک نیلوفرها

 روی موهای سرت بنشیند

 یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد

 گاه یک سنجاقک

همه ی معنی یک زندگی است

[ ]

دستای من سرده

نوشته شده در یازدهم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه
دستای من سرده

یعنی که من تنهام

یعنی ازت دورم

یعنی تو رو میخوام

دستای من سرده

یعنی که دلتنگم

یعنی برای تو با گریه میجنگم

دستای من سرده

یعنی که دل کندی

یعنی که غمگینم اما تو میخندی

دستای من سرده

یعنی که پردردم

یعنی دلم میخواد پیش تو برگردم...

[ ]

نوشته شده در دهم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه

[ ]

گذشت آن زمان!!!

نوشته شده در نهم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم...

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

یک بار از یاد

یک بار از دل

و یک بار از دست ....

[ ]

به سراغ من اگر می آیی...

نوشته شده در چهارم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه
به سراغ من اگر می آیی

 تند و آهسته چه فرقی دارد؟

 تو به هر جور دلت خواست بیا!

مثل سهراب دگر...

جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد

 مثل آهن شده در کهریزک چینی نازک تنهایی من تو فقط زود بیا!

[ ]

نوشته شده در سوم آبان 1390 ساعت توسط فاطمه
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم...

وگرنه میشکنیم بالهای دوستیمان را...

 

[ ]

رفتار آقا پسرای دانشجو از ترم اول تا آخر(طنزززززززز)

نوشته شده در نوزدهم مهر 1390 ساعت توسط فاطمه


ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی. منم قلي.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن
و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه…
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!


ترم دوم (ترم عاشق شدگی):

آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام باهات ازدواج کنم …
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم…


ترم سوم (ترم افسردگی):

الو مامان سلام.
مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم آخه اولین عشقم بود حالا هم دارم میمیرم از غصه.
ای خدا بیا منو بکش و راحتم کن.
مامان من این زندگی رو نمی خوام …
دیگه خسته شدم از دنیای وانفسا


ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟
منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم …
مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بهت زنگ میزنم …

الو به به سلام چطوری ندا جون؟
آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم!
پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟
به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو…


ترم پنجم (ترم مشروطه گی):

الو سلام استاد!
قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بهم بده.
به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.
مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.
منم ضربه روحی خوردم شدید، دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد …
اگه این مورد مشروط پشروطه ما اوکی بشه قول میدم جبران کنم …


ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :

الو مامان من خونه می خوام!
راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.
دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!!


ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):

خودتون دیگه سیر تا پیازشو حدس بزنین دیگه …


ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):

الو سلام خانم.
واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.
فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا …
ای وای بر من؛ کی میره اینهمه راهــــو …

[ ]

...

نوشته شده در سیزدهم مهر 1390 ساعت توسط فاطمه
 

به خودتون زحمت ندین....خودم میگم .....

امروز ۱۳مهر تولد منه.....

تولدم مبارک

 

[ ]

فردا چه روزیه؟

نوشته شده در دوازدهم مهر 1390 ساعت توسط فاطمه

 

اگه گفتین فردا چه روزیه؟؟؟؟؟؟!!!!!!

[ ]

روزمون مبارک!!!

نوشته شده در هفتم مهر 1390 ساعت توسط فاطمه

سمانه جاااااااان

مینای عزیز

شبنم

پریسا

فروغ

خیلی دلم براتون تنگ شده خیلیییییییییییییییییی

روووووووووزمون  مبارک

[ ]